خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بمبهايي كه

بمبهايي كه فرزاد كمانگر گذاشت، با تأخير عمل مي كنند! … فرزاد كمانگر، معلم ساده مناطق محروم كردستان را صبح يكشنبه اعدام كردند؛ به جرم “بمب گذاري!” به همراه او چهار تن ديگر از شهروندان كرد را نيز به همين اتهام اعدام كردند. چيز غريبي نيست! وقتي يك ملت را “فريب خورده” مي نامند و وقتي سران جنبش سبز را “عامل صهيونيست ها” مي خوانند، نبايد هم توقع داشته باشيم كه يك معلم ساده را با اتهامي بهتر از اين به دار بياوزيزند؛”بمبگذار!” به عقيده من، “فرزاد كمانگر” بمب گذار بود، منتها هم بمبي كه كار گذاشت متفاوت از بمبهايي است كه مي گويند و هم زمان عمل كردن آن بمبها هنوز فرا نرسيده است! او از آن بمب هايي نكاشته كه ويران مي كنند، كه منفجر مي شوند و كساني را به كشتن مي دهند. او در دل كوچولوي دهها بچه ي روستايي اين ديار مصيبت زده، بذر آگاهي و عشق كاشته است. اين بذر، كه بمبي جادويي است، مخرب و ويرانگر نيست، سازنده است و ديرپا. از نگاه رژيمي كه دشمن آگاهي و عشق است، فرزاد در دل همه آن بچه هاي معصوم بمب كار گذاشته است و اين جرم سنگين تري است از كشتن آدمها، كه خود نظم اسلامي در آن تبحر دارد. بمب هايي كه فرزاد كاشته، روزي “با تأخير” عمل خواهند كرد. بمب هاي فرزاد، به جاي كشتن، فرياد زندگي و عدالت و آزادي را همه گير خواهد كرد و همين است كه عقوبت مرگ را براي او رقم زده است. ترديد ندارم روزي كه اين بچه ها بزرگ مي شوند، چاشني آن بمبهاي آگاهي و عشق در نهاد پاكشان “عمل” خواهند كرد و جهل و خرافه را از ذهن اين ديار پاك خواهند كرد. در فرداهايي كه متعلق به آنان است، شايد آگاهي و عشق به درجه اي از رونق برسند كه ديگر نتوان با حكمي ظالمانه، كسي را بابت افكار و عقايدش به زندان برد، شكنجه كرد و به دار آويخت. آنها مي توانند فرداهاي باشكوهي را كه ما بايد با نهايت دقت و دانش بسازيم، به فرداهاي باشكوه تري تبديل كنند. بچه هاي فرزاد، براي تصاحب فرداهاي آزاد و آباد، مصمم و اميدوارند. اين را در نگاه دانش آموزان محروم و معصوم و فهيم فرزاد در كردستان مي توان ديد و فهميد. نوشته اي بود از بابک داد

هم اینک همی

هم اینک همینجا زندگی کن! زندگی کردن در امید زندگی کردن در آینده است و این خود به تعویق انداختن زندگی به معنای واقعی است.این نه راه زندگی کردن که راه خود کشی است.هیچ احتیاجی به امید نیست و هیچ احتیاجی به اساس نومیدی نیست.هم اینک همینجا زندگی کن. زندگی به طرز فوق العاده ای لذت بخش است.همینجا دارد میبارد و تو جای دیگری را داری مینگری .

باگوان اوشو-کتاب الماس های آگاهی

در کلاس روزگار، درس های گونه
گونه هست:
درس دست یافتن به آب و
نان! درس زیستن کنار این و
آن. درس مهر. درس قهر، درس
آشنا شدن. درس با سرشک غم
ز هم جدا شدن! در کنار این
معلمان و درس ها،
در کنار نمره های صفر و نمره
های بیست! یک معلم بزرگ
نیز در تمام لحظه ها، تمام عمر!
در کلاس هست و در کلاس
نیست!
نام اوست: مرگ!
و آنچه را که درس می دهد
>زندگی< است

فریدون مشیری
مجموعه ی یک آسمان پرنده

با تو که نیستم

منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام!
که هجای نام تو را،
در صندوق ِ قدیمی خاطره یی جا گذاشته ام!
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی!
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
با چالهای مهربان ِ گونه ات…
حالا، هنوز هم
وقتی به آن خلوت آغشته به یاد تو فکر می کنم‎ ‎‏،
باران می آید!
صدای باران را می شنوی؟

عشق یا عادت

” سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست… عاشق كم است سخن عاشقانه فراوان… عشق عادت نیست، عادت همه چیز را ویران می كند از جمله عظمت دوست داشتن را… از شباهت به تكرار می رسیم، از تكرار به عادت، از عادت به بیهودگی از بیهودگی به خستگی و نفرت…”

نادر ابراهیمی

خواب بین

همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود!
نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم،
نه حتا فرصتی
که دمی نگاهی به عقربه ثانیه شمار ساعت بیندازم!
با آرزوهای آنور ِ دیوار زندگی کردم!
با خوابهای برباد رفته!
منتظر بودم روزی بیاید،
که همه در خیابان به یکدیگر سلام کنند،
چراغ ِ تمام چهار راهها سبز می شود
و همسایه ها،
خواب ِ سمند ِ سفید و موبایل بدون ِ قسط و جهیزیه ی دختران دم بخت
و کابوس ِ چک برگشتی نبینند!
چاقو تیز کن ها بادکنک بفروشند
و سر و کله تو
از آنسوی سایه سار فانوسها پیدا شود!
هنوز هم منتظرم!
از گریه های مکرر زیر دوش آب سرد خجالت نمی کشم!
سکوت بیمارستان ِ بیداری را رعایت نمی کنم!
کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم!
دِکارت هم هر چه می خواهد بگوید!
من خواب می بینم،
پس هستم!

بينا

فقط يک راه دارد
فقط يک راه دارد
… يک راه دارد
به تو نخواهم گفت!

به تو از هرچه ناتمام
به تو از هرچه سخت، از هرچه سکوت، از هرچه عجيب!

هی … پس کو آن کجایِ خواب، هی خلاصِ من!

فقط يک راه دارد
فقط يک راه دارد
… يک راه دارد
به هيچ کس نخواهم گفت!

و تو از من به خاطر آن مگویِ عجيب
آزرده از اشتباهِ آدمی خواهی گذشت
و من از تو به خاطرِ تمامِ باران‌ها، بوسه‌ها و ترانه‌ها
به دريا خواهم رسيد.

می‌گويند پروانه‌ی خيسی
که زير بوته‌ی باد مُرده بود
ديگر خوابِ عطرِ انار و
شکوفه‌ی نرگس نخواهد ديد.

باورش دشوار است!

اردی‌بهشت‌ها خواهد آمد
آبان‌ها خواهد گذشت
و بعد … مردمانِ بعد از من
از من به ماه بَد نخواهند گفت
فقط اتفاقی افتاده
چيزی ديده
حرفی شنيده
پرنده‌ای پريده …!

سيد علي صالحي
از مجموعه ي
دعای زنی در راه که تنها می‌رفت

به‌ چشمانت

به‌ چشمانت‌ داخل‌ می‌شوم‌! می‌رسی‌ کنارِ لَبانم‌! در خون‌ِ من‌ می‌خوابی‌ُ در پیشانی‌اَت‌ بیدار می‌شَوَم‌! اوکتاویوپاز

دیالوگ

اگه من اونی باشم که تو از من می
خوای که باشم
اون وقت دیگه من‚من نیستم
یعنی
من‚ دیگه خودم نیستم

فیلم هامون
داریوش مهرجویی

بوسه ی بهاری

من بهار می شوم
تو
تنم را
پر از شکوفه کن
به پیشوازم بیا
با بوسه هایت

سال نو

وقتي به تو فکر مي‌کنم
سال من نو مي‌شود
توپ در مي‌کنند
توي قلبم
و ماهي قرمز تنگ بلور
پشتک مي‌زند
براي خنده‌هات
عيد امسال هم
مي‌توانم تنهايي سوت بزنم
همين که بدانم هستي
آسمان را پر از پرنده مي‌بينم.
لبخند لبهات مال من؟

غارنشینی یک

به سکوتم…
به قوی ترین سلاحم احترام بگذار !
طنینش را می شنوی ؟
وقتی حرف نمی زنم ،
از زیبایی آن چه می گویم لذّت می بَری ؟

به دنیای متمدن پا نخواهیم نهاد مگر
آنگاه که زن در میان ما از یک لایه ی
گوشتِ چرب و نرم به صورتِ یک
دسته گل درآید
نزار قبانی

تغییر

بزرگترین خطر هنگام به وجود آمدن تغییرات، خود تغییرات نیستند بلکه عمل کردن با منطق دیروز است.
پیتردراکر

تو

تو را نگاه ْ می کنَم ْ :
چشمانَت ْ خلاصه ی آتش ْفشان ْ است ْ ،
هَم ْ رَنگ ِ خاک ِ دیاری ْ که دوستش ْ می دارم ْ !
چال ِ کنج ِ لَبانَت ْ
هلالک ِ جُفتی ْ ماه ْ است ْ
با خورشیدی ْ در قفا
که مردمان ِ سرزمین ِ قلب ِ مرا
به وِلوِله ْ وا می دارَدْ
با انگشت ِ اشاره ی رو به آسمان ْ !
خنده اَت ْ باران ِ مُرواریدْ است
و اَخمَت ْ
زلزله یی ْ که شهرِ آرزوهایم ْ را
ویران ْ می کنَدْ !
تو را نگاه ْ می کنَم ْ
و جهان ْ رَنگ ْ می بازَدْ
نگاهت ْ می کنَم ْ
و خودْ را نمی بینم ْ !

نوشته‌های قدیمی‌تر »